نور مهر

 

 
 یا نور النور ،
 یا منور النور ،
 یا خالق النور ،
 یا مدبر النور ، یا مقدر النور ،
 یا نور کل نور ، یا نورا" قبل کل نور ،
 یا نورا" بعد کل نور ، یا نورا" فوق کل نور ،
 یا نورا" لیس کمثله نور.
دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤

ندبه های دلتنگی – 11

 

دلم مي خواست روزي روي بادبادكم بنويسم: مهدي جان دوستت دارم. آن وقت نخ بادبادكم را دور قرص خورشيد گره بزنم تا هر كجا كه خورشيد مي رود، بادبادكم را هم همراه خود ببرد، تا همه مردم دنيا بدانند من چقدر شما را دوست دارم.


دلم مي خواست روزي در نامه اي هزاران بار بنويسم: مهدي جان دوستت دارم. آن وقت نامه ام را با سنجاق به سينه باد بزنم، و وقتي از دشتها و كوهها و جنگل ها مي گذرد همه را از حال من باخبر سازد و آنقدر بدود تا نامه ام را به شما برساند.

 

دلم مي خواست شبي از نردباني به بلندي آسمان بالا روم و زيباترين ستاره ها را بردارم و با آن پولك هاي درخشان بر سقف آسمان بنويسم: مهدي جان دوستت دارم تا آن وقت مردمان زيباترين منظره ها را تماشا كنند.

دلم مي خواست شبي ماه را از آسمان به اتاقم بياورم، چيزي روي آن بنويسم، آن وقت دوباره آن را به جاي خود باز گردانم، تا وقتي ماهی ها، قصه گم شدن و پيدا شدن چراغ آسمانها را براي صدف ها مي گويند به آنها بگویند ماه در حالي پيدا شد كه روي آن نوشته بود: مهدي جان دوستت دارم.

 

دلم مي خواست وقتي با ياد شما قطره هاي اشكم، صورتم راچراغاني مي كنند، به كنار بركه بيايم و آنها را دانه دانه به آب بسپارم، تا هر دانه اشك حلقه هايي از موج ها بسازد و آنها را تا دورترين فاصله ها بفرستد شايد وقتي كه شما به كنار آب مي آييد تا وضو بگيريد، موجها بر دستهاي پاكتان بوسه زنند و پيام مرا به شما برسانند.

دلم مي خواست رازم را در گوش دانه هاي گل هاي صحرايي بخوانم و بعد آنها را در دشتها و كوهها بر زمين بپاشم، تا وقتي شما از ميان آنها مي گذريد گلبرگ هايشان دست و پايتان را بوسه زنند و پيغام مرا به شما برسانند: مهدي جان دوستت دارم.

 

دلم می خواهد من هم شبی مثل فرشتگان، زیباترین منظره عمرم را ببینم وقتی که آنها عكس ستاره ها را روي دانه هاي اشك شما ؛ كه بر گونه هاي زيبايتان جاري است ؛ تماشا مي كنند...

افسوس که دیدار به بها دهند، نه به بهانه و من بهایی در بساط ندارم.

مهرزاد
جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤

ندبه های دلتنگی – 10

 

" باز هم نيامدی؛

اين جمعه نيز غروب كرد، اما طلوع خورشيد رویت را ندیدیم.

 

مولا جان!

پس در كدامين جمعه،  گوش ما غريو غيرت مندانه ات را خواهد شنید؟

پس در كدامين جمعه، سرود شادی گستر آزادی و رهايی را خواهی سرود؟

چقدر دلتنگم و سخت دلگير.

 

ای طروات انديشه ها و ای خرمی دلها و خاطره ها!

در اين فتنه های تاريك عصر جاهليت ثانی، درد و زخم سينه هامان را جز تو چه كسی درمان تواند؟

بيا و بخوان ترانه خوش عهدی را.

اللهم عجل لوليک الفرج"

 

با تشکر از دوست ارجمندی که متن  فوق را ارسال نمودند.

پست شده: توسط مهربان

مهرزاد
دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤

ندبه های دلتنگی – 9

 

آه ای غریب نخلستان علی!
سلام بر مهدی فاطمه(عج(

 

در کوچه پس کوچه های مدینه می گذرم. من به دنبال شاخه سبز حیاتم. بدنبال خانه نبوت. در پی خانه ولایت، خانه محمد؛ خانه علی، خانه فاطمه، خانه حسن، خانه حسین، خانه زینب می گردم. آنقدر می گردم و می گردم تا نشانی از مولا و نشانی از رسول الله در کوچه های بنی هاشم می یابم.

 

همیشه ماه رمضان که می شود در آسمان خیالم در کوچه های مدینه نیمه های شب با مولایم قدم می زنم. مولا را می نگرم که چگونه ناشناس در نیمه های شب به در خانه یتیمان می رود و برایشان آذوقه می برد. آه ای نخل های مدینه! چقدر شما صبورید و غریبی مولا را چگونه همدم بودید؟ آه! ای چاه تنهایی علی. چگونه غم های علی را در خود منعکس نمودید؟ در تعجبم که چگونه این همه سال غریبی و تنهایی مولا را در سینه پنهان نمودید؟! آه ای غریب نخلستان علی!

 

این ماه را گویند زیباست! اما چگونه زیبایی که در شبهای قدر آن ماه، غریبستان غرق در خون می شود؟ این چه زیباییست که رمضان، در خود جای داده است؟ نمی دانم شاید رازی در آن نهفته است که من از آن بی خبرم. همان گونه که از مزار بی نشان فاطمه نیز بی خبرم و همانگونه که از راز سالهای انتظارمولایم مهدی در عجبم؟ آخر تا به کی منتظر؟ بیا ای موعود مهربان بیا و ما تشنگان عشقت را سیراب کن.

 

نویسنده : محدثه اهلبیت  پست شده توسط : مهربان

مهرزاد
یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤

شب قدر

 

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

 

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم

 

امشب یکسر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم 

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا........ گفتی که مجوی آب و عطش باش سر و پا

 

مهرزاد

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]